farfaraway

مهتاب

آسمون صافه صافه و حتی یه لکه کوچولوی ابر هم توش نیست. تختم رو می چسبونم به پنجره. دلم می خواد ماه کامل رو نگاه کنم. ماه کامل یه حس ماخولیایی بهم می ده. شاید می برتم به زندگی قبلیم... شاید یه سنگ بودم توی یه چشمه که یکی یکی شبای مهتابی رو توی دهنش ثبت کرده....

پشتم رو به پنجره می کنم و پتو رو تا زیر گوشم بال می کشم. باید بخوابم. فردا روز طولانی است!

   + Born in Dec ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

عکس های قدیمی و آدم های فراموش نشدنی

ساعت دو  نیم نصف شب از بی خوابی نستالژیک شدم. گشتم و از توی کامپیوتر آجی بزرگه عکسایی رو که با خودم نبرده بودم پیدا کردم. عکسایی نه چندان قدیمی. شاید مال ۴-۵ سال پیش. به عکس خیره شدم و غیر از آجی بزرگه کسی رو نشناختم. خواستم رد شدم از عکس که یکی از قیافه ها رو شناختم (کی می تونه این صورت رو فراموش کنه؟) بعد یکی یکی صورت ها تبدیل شدن به خاطره هایی از دوستایی که نمی خواستم هیچ وقت فراموششون کنم...

یاد جمله آخر salinger توی ناطور دشت افتادم "که دلم برای همه اونایی که چیزی در موردشون گفتم تنگ می شه" پس می گم تا یادم بمونه تا دلم تنگ شه...

   + Born in Dec ; ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧
    پيام هاي ديگران ()

I missed you so much

I missed you so much

۱. این آخر هفته هوا واقعا عالیه. اصلا محشره. آفتابی ولی خنک. جای همه خالی مخصوصا اونایی که توی گرمای ۴۰ درجه تهران دارن سوخاری می شن.

۲. همه دوستام رفتن برای یکی از این فستیوالای تابستونی. کلی ناز من رو هم کشیدن که باهاشون برم. ولی مگه این وجدان کاری می ذاره؟ گفتم الا و بلا من باید امروز کار کنم. تابستون تموم شد من هیچ کاری نکردم و از این حرفا.

حالا همه رفتن و علی مونده و حوضش. هیچ کی نیست باهاش لااقل چار تا کلمه حرف بزنم. از صبح به هر کی هم که زنگ زدم تلفنش روی پیغاک گیر بوده. آخه من دلم حسابی تنگه. یکی به من زنگ بزنه لطفا. I missed you so much!

   + Born in Dec ; ٧:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

۱. گزیده های چخف را دوباره خوندم. به یاد اون بعد از ظهر داغ تابستون  که نشسته بودیم پای کامپیوتر و یه در میون قصه ها رو می خوندیم.  یادته قصه «انتقام زن» یا «پستخانه»؟ هر جفتمون چخف را دوست داشتیم یه خاطر نگاه ساده اش به همه چیز و شوخ طبعی اش.

۲. بارون اصلا سر بند اومدن نداره. نم کشیدم به خدا. تمام کاغذام باد کردن و انقدر که قارچ روشون رشد کرده که بیشتر شبیه ابرن تا کاغذ. دایم یاد دو دلار برای اب می افتم. قصه های کوتاه رو با هم می خوندیم. کتابخونه شریف خیلی کتابای خوبی داشت. حتی گاهی کتابایی رو پیدا می کردی که اوریجینال و بدون سانسور بودن و ما مثل کسایی که گنج پیدا کرده باشن تمام شب رو بیدار می موندیم که بهره کامل رو از کتاب ببریم.

۳. یه تخته نرد ۳*۳ با مهره هایی که همه یه رنگن و حریفی که هر چند هم عزیزه٬ هم قدره٬ هم شوخ طبعه٬ ولی...

شبای تابستون رو یادته که می شستیم توی بالکن. کوه بالای سرمون و تهران با تمام چراغ هاش که انگار از افق تا افق گسترده شده زیر پامون. تا گرگ و میش تخته نرد بازی می کردیم و آواز می خوندیم و بعد هم شروع می کردیم به خیالپردازی. بی خیالی خاصی توی همه زندگیمون بود. تخته بازی کردن و کری خوندن و قهقهه های ما که غافل بودیم از اینکه روزگار برامون چه نقشه هایی داره.

۴. تمام اون روزا و اون شبا به نظرم تموم نشدنی می اومدن. هیچ وقت فکر نمی کردم که دیدنت برام دورترین و دست نیافتنی ترین چیز باشه. می دونی اصلا چند وقت پیش خوابت رو دیدم. خواب دیدم که با تو و اون «دوست قدیمی» و «ب» رفتیم بستنی برلیان. البته بستنی فروشی اینجا بود و نه توی سعادت آباد. یادته تقریبا هر روز سه تایی می رفتیم برلیان و گاهی هم بعدش با مامان و بابا می رفتیم و باز بستنی می خوردیم. اما حالا من که دیگه نمی تونم. اینجا عین چی دارم از عرض رشد می کنم. البته فکر کنم یه کم هم زیادی حساس شدم٬ ولی هم غذاهای اینجا خیلی بدن و هم من از صبح تا شب می آم می شینم توی دفتر و بعدش هم راست توی رختخواب. نه فرصتش هست و نه کسی که بخوام باهاش برم پیاده روی.

۵. دلم می خواست همین روزا یه بلیط می گرفتم و یه هفته هم که شده می اومدم دیدنتون٬ ولیفعلا که من توی قفس طلایی ام گیر افتادم و تو هم که چند هزار کیلومتر اون ورتری. پس به امید دیدار.

   + Born in Dec ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سرده

پا شدم پنجره رو بستم. هوا حسابی خنکه٬ اگه حتی نگیم سرده. یقه ژاکتم رو تا روی گوشام بالا کشیدم و دارم قلپ قلپ قهوه اول صبح رو فرو می دم.

خیلی از چیزای بد از جنوب می آن. مثل مهاجرای غیر قانونی و مواد مخدر و حتی رییس جمهورایی مثل بوش. ولی این باد سرد غلط نکنم از شمال اومده٬ از آلاسکا!

   + Born in Dec ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

آخه من سه هفته است گم شدم. سه هفته است هیچ خاطره ای ندارم. اصلا سه هفته است که نمی دونم کجا می خوابم و چی می خورم. پس من کجا رفتم بدون اینکه به کسی بگم؟

همه دارن دنبالم می گردن.

با مامان حرف می زنم که بدجوری نگرانه. منو نگاه می کنه و اشکاش دونه دونه از روی گونه هاش پایین می افته. مامانم٬ عزیزم نگران نباش. حتما من پیدا می شم. آخه من که دیگه کوچیک نیستم. بیست سالمه. سه هفته است بیست ساله موندم. باید الان بیست و یه ساله می شدم٬ می دونم. ولی وقتی گم شدم که بزرگ نمی شم. می شه‌ آخه؟

اشکاش رو پاک می کنم٬ ولی دستام خیس نمی شن. همین جوری خیره نگاهم می کنه. بغلش می کنم. محکم. مثل اون موقع ها که می ترسیدم. آخه خیلی ترسیدم. حتما رنگم هم حسابی پریده٬ ولی چیزی نمی گه. همیشه وقتی رنگم می پرید بهم آب و نبات می داد٬ ولی حالا همین طوری نگام می کنه و هیچ چی نمی گه.

باید برم. باید برم خودم رو پیدا کنم. باید بیست و یه ساله بشم. باید برم...

   + Born in Dec ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

بهترین روش فرار از مشکلات حل کردن آنهاست....

   + Born in Dec ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

snows of Newyork

 

 

همه نوشته های وبلاگم رو یه روزه خوند و با تعجب گفت پس من کجا هستم. گفتم این وبلاگ منه زندگی من که نیست. به قول کوروش خان اینجا خانه من نیست! گفت کدوم نویسنده است که تو قصه هاش نباشه؟

Snows of Newyork رو که خیلی دوست داره نوشتم تا خودش رو اینجا هم ببینه!

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow
We have talked all night, and I can’t talk anymore
But I must stay and you must go

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me

There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me

In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me

When you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me
Lift your heart and think of me

   + Born in Dec ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

موقعيت های خجالت آور

کمکم دارم می فهمم که چقدر کیفیت نوشته ها تحت تاثیر مشغله است. نه اینکه اونایی که خوب می نویسن٬ و من کیف می کنم که حتی  سر کلاس هم شده برم یه سری به وبلاگشون بزنم تا نکنه آپدیت کنن و من جا بمونم٬ سرشون خلوت باشه ولی گاهی که سرم جدا شلوغه  دلم لک می زنه که فرصت کنم و حتی شده یه پست در پیت هم بذارم.... و این هم از پست در پیت امروز: موقعیت های خجالت آور

۱. این هفته شنبه یه workshop بودم توی دانشگاه. یه ساعت و نیم وقت ناها رو رفتم خرید و تا جاییکه می تونستم خرید کردم. با همه اون خریدا رفتم سر کلاس و بعد هم اتوبوس گرفتم که برگردم خونه. می خواستم سوار اتوبوس بشم که احساس کردم یه سبد دستمه. نگاه کردم دیدم بله! سبد فروشگاه رو با خودم برداشتم و اوردم. اونم سبدی که روش اسم فروشگاهه. از تصور اینکه چند نفر من رو با این سبد دیدن و فکر کردن عجب روزگاریه که آدما سبد فروشگاه می دزدن!!! نمی دونستم بخندم یا توی پله های اتوبوس بشینم و گریه کنم!

2. حسابی گشنه بودم و داشتم دنبال یه ماشین هله هوله فروشی می گشتم که دیدم توی راهرو یه عالمه غذا و قهوه و از این حرفا هست.... یه بشقاب بزرگ پر کردم و مشغول خوردن شدم که دیدم یه چند تا آقای شیک فوکول کراواتی دارن می آن سمت من نه غذا. هر کدومشون که می اومد یه جور عجیبی من رو نگاه می کرد و می رفت سراغ غذا. تعجب کرده بودم که اینا چرا دارن منو اینطوری نگاه می کنن که چشمم افتاد به تابلوی روبروم! لطفا توجه کنید که غذا برای شرکت کنندگان سمینار... است!!!

شب خوش!

   + Born in Dec ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

زمستون

اولین دونه برف زمستون آروم اومد و پخش شد وسط صورتم و در یه چشم به هم زدنی آب شد و رفت...

   + Born in Dec ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

تقويم نوزده ماهه

۱. خدا رو شکر که هشتارزتب دوست وینی من خوب شد و حالا می تونه با دامن کوتاه بره پاتیناژ و دل هممون رو آب کنه! و اما علی هم که از ضربات تیغ موکت بری به شکم و دست جان سالم به در برد. من که هنوزم دلم شور می زنه که خدا سومی رو به خیر کنه! حالا هی از این برادر بولتس ما اصرار که بابا دو دلار نظر  این فقرای سانفرانسیسکو کن که هم ثواب داره و هم مالیات نباید روش بدی٬ و از این برادر ونگز ما انکار که من دو دلار بده نیستم!

۲. دیشب یه دوست بسیار عزیز ماداگاسکاری دعوتم کرد برای یه جشن. جشن اول یا آخر ماه یه ماه از تقویم مذهبیشون بود (البته این مذهب به هیچ عنوان ماداگاسکارس نیست. اگه می خواین بدونین مذهبشون چیه یه کم باید دور و اطراف مملکت خودمون رو بگردین). و چه تقویم جالبی که ۱۹ ماه ۱۹ روزه داره و ۴ روز هم که از تقویم خورشیدی کم می آره با روزای جشن آخر سال جبرانش می کنن. یعنی هر سال چهار روز داره که مال هیچ ماهی نیستند! روزایی که نمی دونم تاریخش رو چطوری می نویسن بالای نامه های اداریشون! البته چون این روزا تعطیلی هستن شاید کسی نامه اداری ننویسه و مشکلی هم پیدا نشه. اینم ابتکاریه به هر حال. و از اونجاییکه این تقویم هنوز توی هیچ جای دنیا تقویم رسمی نیست شاید کسی خیلی توی نخ این ۴ روز بی ماه نره حالا حالاها!

   + Born in Dec ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

بازم خواب

شنیدنش خیلی سخت بود. خیلی سخت! نمی تونست باور کنه. از اضطراب دستاش می لرزید...

تصمیم گرفت که بخوابه. آخه خواب تنها راهی بود که فکر نکنه! خواب یه خواب عمیق...

ولی صدای بارون نمی گذاشت. یه بارون وحشی یه بارون دیوونه...  عجیب بود که انگار بارون از چهار طرف ساختمون به سمت شیشه ها هجوم می آورد...

بالاخره بعد از کلی خم شدن و راست شدن و به خود پیچیدن و به این ور و اون ور غلطیدن خوابید و چه خوابی! خواب عمیق...

صبح که بیدار شد همه جا روشن بود. آسمون آفتابی و آبی حتی یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. حتی یه تیکه ابر سفید! صدای پرنده ها و آفتاب گرم و ملس و بوی چمن نم خورده.... چه هوایی....

یه دفعه یاد خواب بد دیشب افتاد٬ چه خوابی! دستاش بی اختیار شروع کردن به لرزیدن! اون خبر بد و بارون وحشی و...

چشمش به یه گودال پر از آب افتاد! مگه دیش بارون باریده؟ آخ نکنه خواب نبوده!!!

   + Born in Dec ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

In heaven all the interesting people are missing.
Friedrich Nietzsche

تولد ۱۶۲ سالگی استاد هم مبارک!

   + Born in Dec ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

خواب

دیشب یه خواب عجیب  دیدم. اینقدر عجیب که ساعت چهار و سی و دو دقیقه صبح دارم می نویسمش.

خواب ندیدم توی مثل برمودام یا عاشق شدم یا برگشتم ایران. هر چند که هر کدوم از اینا به اندازه کافی عجیب و غریبن!

خواب یه دختر نسبتا جوون رو دیدم که نامزد ریاست جمهوری شده توی ایران. یه دختر مانتو مقنعه ای٬ ۳۴-۳۵ ساله٬ نسبتا خوش بر و رو با قد متوسط و پوست نه چندان روشن٬ چشم و ابروی مشکی و صدای قشنگ٬ بدون هیچ لهجه خاصی.

لعنت به خواب که حتی وقتی می خوای بلافاصله ثبتش کنی خیلی از جزییاتش می پره! یادم نیست که خواب دیدم یا نه که انتخابات رو برد یا نه ولی یادمه که فیلمای تبلیغاتیش رو نگاه می کردم و توی خواب به نظرم خیلی موفق می اومد و شایدم هم بالاخره رییس جمهور شده باشه! توی خواب که ایرادی نداره.

نمی دونم لزوم حجاب به صورت فعلی اش یه قانون نوشته شده است یا نه. در ضمن نمی دونم آیا قانون اساسی ایران این اجازه رو از زن ها گرفته که رییس جمهور باشن یا اینکه اون هم یه قانون نانوشته است!

ولی ظاهرا  حداقل برای ضمیر ناخودآگاه من قوت قانون نانوشته اولی از دومی بیشتره! شاید هم از دومی اینقدر ناراضیه که به اولی اصلا اهمیتی نمی ده! نمی دونم

ولی این هم از خواب پریشان من!

پی نوشت۱. دیشب فارو نایس در مورد خوابهاش یه پست خیلی عالی نوشته بود. اینجا رو کلیک کنین.

   + Born in Dec ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

There is no Bad weather only bad cloths

دیروز وقتی داشتم از ساختمون بیرون می اومدم به سوزی زد توی صورتم که نگو. شروع کردم به غرغر که عجب هواییه! دوستم گفت: :«There is no bad weather, only bad cloths». امروز که حسابی کت و کلاه کردم و از خونه در اومدم سرد که نبود به نظرم هوا خیلی هم ملس و دلچسب بود. 

چقدر توی زندگی موقعیت هایی پیش اومده که فکر می کنیم بد بودن در حالیکه اینطور نبوده و  فقط این ما بودیم که آماده یا مناسب اون موقعیت نبودیم؟

   + Born in Dec ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

پنج سال پيش در چنين روزی

پنج سال از سالمرگ مردم بی گناهی که قربانی خشونت شدند می گذره٬ صدها نفری که به اندازه من و تو بی گناه بودن....

پنج سال گذشت و خانه های زیادی ویران شد و مردم زیادی طعم آوارگی و اشغال رو کشیدند و بچه های زیادی یاد گرفتند که دشمنی یعنی چی و دشمن کیه... مادرای زیادی داغدار پسرا و دخترای جونشون شدن تا جوابی در خور به خشونت داده بشه...

و امروز دنیا جای امن تریه!!!!!!!!!!

   + Born in Dec ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

revenge

اشتباه نکنین! نه من می خواستم از کسی انتقام بگیرم نه کسی از من و نه اصلا توی یه همچین عوالمی بودم وقتی که اشتباهی به جای bank of america ٬ revenge رو گوگل کردم*.

گاهی مغز آدم خودسر می شه و مخصوصا وقتی خیلی خسته باشین. بنابراین الان که می خواستم ببینم bank of america نزدیک خونه من شعبه داره یا نه در کمال تعجب دیدم که نتایج جستجیو گوگل همه درباره تلافی و انتقامه!

از پیچیدگی های مغز که بگذریم و چرا مغز بنده همچین دستوری داد‌(!) نتیجه خیلی جالب بود. از سایتهایی که درباره نحوه انتقام گرفتن ایده ها می دادن گرفته تا وبسایت رسمی she wants revenge  و how to get revenge from your EX و خلاصه کلی نتیجه جالب دیگه.

ایده های مربوط به انتقام کشی (ک به کسر) هم جالب بودند: شکلات آب شده٬ گل پژمرده٬....

* گوگل کردن اصطلاح جدیدی که وارد انگلیسی شده و دیکشنری جدید وبستر هم لیستش کرده و به معنای جستجو کردن با موتور گوگل است! کسی یه معادل خوب فرهنگستانی برای گوگل کردن سراغ داره؟

   + Born in Dec ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

خواب

جدا که خواب عجب پدیده محشریه. یعنی اگه فقط یه شب از آدم دریغ بشه آدم خوب قددرش رو می فهمه. مثل من که الان گیج و گنگ و خسته ام٬ حوصله حرف زدن ندارم و دلم نمی خواد کسی رو ببینم. از حالا هم عزا گرفتم برای وقت ناهار که با ملت قراره بریم بیرون.

قول داده بودم در مورد خواب بنویسم:

۱. خواب در واقع به مقطعی از زندگی گفته می شه که بدن در حال استراحته و خواب در این معنا در انسان و پستانداران و پرندگان و حتی ماهی ها دیده شده. در حالت خواب بدن کمترین عکس العمل به محرکهای بیرونی داره و در واقع یه جور عدم هوشیاریه. به این معنی حتی اگه چشماتون هم باز باشه ممکنه خواب باشین. مثل کسی که پشت رل نشسته و داره رانندگی میکنه حتی با چشم باز٬ ولی از خستگی یه جورایی از هوش رفته و مغزش کار نمی کنه. البته فکر نمی کنم عدم هوشیاری کلمه خیلی خوبی باشه٬‌ شاید بهتر باشه بگیم عدم هوشیاری نسبی یا نوع متفاوتی از هوشیاری (!) . اگه کسی می تونه لطفا برای پیدا کردن کلمه درست کمک کنه٬ یا علی!

۲. بی خوابی یکی از شایع ترین بیماری هاست و یکی از بیماریهاییه که کمتر دانشجوهای پزشکی در موردش آموزش می بینن. مثلا توی آمریکا فقط تعداد انگشت شمار (یعنی قطعا کمتر از ۱۰ یا اگه انگشت های پا رو هم حساب کنیم کمتر از ۲۰ تا) دانشکده پزشکی دو ساعت در این مورد درس دارن که فکر کنم از تعداد ساعاتی که به سرماخوردگی اختصاص داده می شه کمتره. در مورد کشورای دیگه بنده بی خبرم. باز هم اگه کسی چیزی می دونه٬ بسم الله

۳. برای یه آدم بالغ ۷-۹ ساعت وقت لازمه و در امریکا ۷۰-۸۰٪ ملت (من جمله خود نویسنده!) از این کمتر می خوابن که هیچ از ۶ ساعت هم کمتر می خوابن.

۴. دانشجوها معمولا حدود ساعت ۳ صبح می خوابند و بهترین ساعت بیداریشون ۱۱ صبحه. حالا اگه کسی فردای روزگار استاد دانشگاه شد٬ می شه بی خیال کلاس گذاشتن ساعت ۸:۵ صبح دوشنبه بشین.

۵. بین خواب خوب و عملکرد علمی و ورزشی ارتباط مثبت و عمیق برقراره و  دانشجوهایی که ۷-۹ ساعت خواب روزانه دارن معدلشون نیم نمره (در مقیاس ۴ که معادل ۲.۵ نمره در مقیاس ۲۰ است) بالاتر از کسایی که کمتر از ۷ ساعت می خوابند!!!!

۶. حالا چه چیزایی کمک می کنه که یه خواب خوب داشته باشین: یه تخت خوب و بالشت راحت و اتاق معتدل و نه گرم. سکس قبل از خواب٬ مصرف نکردن قهوه یا چای تیره بعد از ساعت ۲ بعداز ظهر٬‌ مصرف نکردن تنباکو و الکل زیادی (چون الکل زیادی باعث می شه که  مجبور بشین دائم احساس ادرار داشته باشین). یادتون باشه که کتاب خوندن کوتاه مدت خیلی کمک بزرگیه ولی تلویزیون نگاه نکنین. در ضمن کتابای مهیج هم شاید برای خواب بد باشن.

۷. در مورد REM  حتما یه چیزایی شنیدین؛ یعنی وقتی که توی خواب چشما حرکت می کنن. یه خواب نرمال معمولا ۴ تا REM داره و در مرحله چهارم معمولا خوابا یه خورده سکسی می شن٬ بنابراین معمولا آقایون erection و خانم ها lubrication دارند.

یکه استادی توی یکی از امتحاناش یه سوالی می ده که چرا در REM چهار آقایون erection دارند؟

جواب یکی از دانشجوهای روانشناسی مقدماتی: I beleive that this acts as an antena to recieve prophetic dreams!!!!

۸. و یادتون باشه که بهترین موقع برای ورزش کردن (تمرین ورزشی)اول صبح نیست٬‌ بلکه حدود ساعت ۱۲ یا ۴-۵ بعدازظهره٬ ولی اگه نمی خواین خوابتون رو نابود نکینین بعدازظهر هوس تمرین هایی مثل aerobic (باز هم اگه یه دوست باسوادی توی پیدا کردن کلمه فارسی کمکم کنه یه دنیا ممنون می شم) نکنین

۹. خلاصه خوب بخوابین که وگرنه فکرتون خوب کار نمی کنه و بنابراین نه می تونین به کارای اکادمیکتون برسین و نه می می تونین رابطه خوبی با آدما برقرار کنین و تازه احتمال اینکه چاق هم بشین بیشتره. چون مطالعات نشون می ده که کسایی که خوب نمی خوابن به دلیل عدم تعادل هورمونی احساس گرسنگی کاذب دارن پس به خاط زیبایی اندام مبارک هم که شده خوب بخوابین!!!

   + Born in Dec ; ٢:٠٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

رابين دوست مارکوس

ديشب٬ رابين يه دختر ۴-۵ ساله٬ مهمون ما بود. رابين در واقع دختر استاد راهنمای مارکوس بود. سر شام بچه ها شروع کردند به حرف زدن با رابين و نوبت رسيد به سوال معروف وقتی بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی.

از اونجايی که مامان و بابای رابين هر دوتاشون فيزيکدان هستند٬ مارکوس پرسيد: رابين وقتی بزرگ شدی می خوای دانشمند بشی؟ گفت:

I do not know. Actually I am considering it, but I am not pretty sure

ازش پرسيدم چی کاره دوست داری بشی؟ گفت:‌

I like to be a book illustrator. Then I will send out letters to authors and ask them if they have written a book that I can illustrate it for them

من که دهنم تا بناگوش باز مونده بود پرسيدم: حالا برای چه جور کتابايی می خوای نقاشی بکشی؟ گفت:

I like to illustrate children's book. I will illustrate so many different children that any kid find one that is like him. They will say:  look this is me, or this is my baby brother or this is my friend

نمی دونم رابين وقتی بزرگ شد چی کاره می شه٬ ولی می دونم که من از حرف زدن باهاش کلی لذت بردم حتی بيشتر از گپ زدن با خيلی از بزرگترا...

   + Born in Dec ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

دو دلار برای آب!

امروز راديو اعلام کرد که برای جلوگيری از اينکه آب ببردتون٬ تو مصرف آب صرفه جويی کنين يعنی که سعی کنين تا حد ممکن توالت را فلاش نکنين و از شست وشو خودداری کنين.

چند تا کانتی رو هم که آب برده يا داره می بره٬ البته به لطف خدا اينجا بعد از ۵ روز بارندگی حسابی هوا آفتابی شده چه آفتابی.

   + Born in Dec ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٧ تیر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

خط بد

او هر كاري مي كند خطش تربيت نمي شود. برايش حرف مي زند. نازش مي كند. تابش مي دهد. خط هاي حسابي را نشانش مي دهد. از خط هاي پدرمادردار برايش مثال مي زند. خط هاي امروزي را رديف مي كند. نه، باز هم خطش آدم نمي شود. دوباره به بي راهه مي زند و كج و كوله مي شود .
او براي خطش جاده رسم مي كند. كاغذ خط دار زير دستش مي گذارد. علامت گذاري مي كند. نه، دوباره راه خودش را مي رود. زيگزاگ مي رود. تاب برمي دارد. قلمبه مي شود. گلوله مي شود. قل مي خورد و رو به پايين مي رود. به زمين نخورده، قيژي مي كند و اريب مي رود رو به بالا.
او خط بدش را مي فرستد كلاس خوش خطي. معلم خصوصي برايش دست و پا مي كند. سي دي آموزشي كرايه مي كند. نه،  درست نمي شود. يك ذره خوب است، و بعدش كله معلق مي زند.
او دست خطش را مي گيرد. آرام مي بردش جلو. خط بد يك قدم خوب مي رود، دو قدم، سه قدم، قدم چهارم سقوط مي كند و مي افتد.
او عصباني مي شود. خط بد را تهديد مي كند. برايش خط و نشان مي كشد. مي گويد هر جور كه مي خواهد باشد، ديگر مهم نيست.و مي گذارد و مي رود.
خط بد گلوله مي شود. مچاله. تنها. رنج مي كشد. روزها و شب ها. فايده اي ندارد. همه چيز تمام شده. خط بد مي نشيند و خوش خط ترين نامه را براي او مي نويسد...

۳۱ خرداد ۸۵ ٬ دوچرخه

   + Born in Dec ; ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

بارون

بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارونبارون بارون بارون

 

   + Born in Dec ; ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

يه موجود پشمالو

با اون دست و پای پشمالوش هی می آد و می ره. اصلا هم ککش نمی گزه که داره دلم رو به هم می زنه...

حالا من هم پشتم رو می کنم و ديگه نمی بينمش.. آخی.. ولی تو دل تو دلم نيست که ببينم دست برداشته يا هنوز هم داره با اون دست و پای پشمالوش قدم رو می ره!

   + Born in Dec ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

میرفندرسکی!

همیشه دکمه کتش رو می بست و جلوی حجره می ایستاد. قدرتش در این بود که ساعت ها لبخند الکی اش رو حفظ کنه  و هر چه پدر می گه  او تایید کنه. بعد از دو  سه هفته یه حلقه لاستیک می گرفتش و چند ماهی پیداش نمی شد. مردکه پاچه خوار*.

پدر گفت:‌ «بر ما مگوزید آمپر مآب برای یه جفت لاستیک دو هفته جلوی حجره سرش رو مثل بز اخفش تکون داد و نیشش رو واز کرد. اما باز هم همین آقای... اسمش چی بود؟»

«میرفندرسکی»

«آره بازهم صد رحمت به همین آقای میر چی چی؟ از اون معلم ادبیات بترسید که کچل است. یادت باشه که هر کی موهاش ریخته سیاسی است» و یه جاسوییچی داد که  فردا رفتی مدرسه بشد به این معلم ریاضیات.

اول این رو برای خودم نوشتم که یعنی اگه * باشی بهتر از اینه که سیاسی باشی چون لااقل کچل نمی شی!

دوم اینکه حتما می دونین که به آدم چاپلوس و پاچه خوار چی می گن دیگه پس جای * رو خودتون پر کنین.

سوم اینکه یه جورایی آدم دردش می آد از اینکه یه زمانی خدایان معماری و فلسفه و شعر و پزشکی ایرونی بودن. فکر می کنم از لحاظ تنوع آثار باستانی یازدهمین کشوذ دنیا باشیم. ولی وقتی می گی ایرونی هستی بگن کجا؟ باورتون بشه یا نشه خیلی ها اصلا نمی دونن ایران کجاست یا اگه بگی آیران یه چند نفری هم که می فهمن آهان تو میدل ایست به قول این دوست ما فکر می کنن آها اونجایی که مردا سوار شتر می شن و زنا روبنده می بندن و اقلیتهای مذهبی رو اذیت می کنن؟

چهارم اینکه من نمی دونم تقصیر کیه که ما به این روز افتادیم. نمی خوام فکرش رو هم بکنم چون یا مثل مجید امانی باید دوره بیافتم که «چرا به این روز افتادیم» یا؟؟ بازی سیاسی و از این حرفام که خوب خطر داره٬ «کرم سیاسی رو باید زود کشتش» و در ضمن همینمون مونده که کچل شیم! پس چه باید کرد؟

چرا به این روز افتادیم رو ترجیح می دم توی خودمون دنبالش بگردم. چون بابابزرگای ما که معمولا یه سری آدم عامی و بیسواد و بازاری بودند یا حداکثر سواد مکتبی داشتند و ادعای روشنفکریشون هم نمی شده (البته خدا امواتتون رو بیامرزه٬ این پدربزرگ ما خودش یه مدرسه داشته که بعد از جنگ شده مدرسه نمی دونم شهید چی چی و بی خیال اون بنده خدایی که جون کنده تا اولین مدرسه توی این دهات را بیافته). ولی در کل فعلا این ماهاییم که ادعای روشنفکریمون دهن دنیا رو (!) پاره کرده نه اونا.  برای مثال می گم: کافیه که یه کسی یه ایمیلی به همین ISO بزنه که فلان کس درباره ایران چی گفته یا چاپ کرده. نمی گم این قضیه بی اهمیت یا حتی کم اهمیته. ولی نیم ساعت نمی کشه که پنجاه تا ایمیل از در و دیوار میل باکست سرازیر می شه که غلط کردن این رو گفتن و بعدش هم این وسط دو تا از بچه ها دعواشون می شه و حالا فحش نده کی بده!

بد و خوبش رو کاری ندارم. گاهی وسط این ایمیل ها یه حرف حساب هم پیدا می شه ولی فکر می کنم که اخلاق چتی پیدا کردیم. یعنی کافیه که یه موضوع پیدا کنیم و بشینیم یه دو سه روزی در موردش چت کنیم (به قول مامان من که می گفت اینقدر چت (به کسر چ) نکنین) و بعدش هم حاجی حاجی مکه. کل فرهنگمون هم خلاصه شده به عید نوروز و سفره هفت سین. انگار که ما نه حافظ و مولانا (که به سلامتی ترکا به اسم خودشون کردند) داریم نه نیما و سهراب و ابوعلی سینا. کسی نمی دونه که نگارگری ایرونی هم هنریه و مینیاتور و فرشچی و کمال الملک اصلا وجود دارند. نه نمایش و نمایشگاهی٬‌ نه شب شعر و سخنرانی ای! فقط گوش به زنگ که کی چی گفت ما بزنیم توی دهنش. بعدش هم که اگه خیلی فیلسوفانه برحورد کنیم «چی شد که ما به این روز افتادیم؟»

راستی هیچ از خودتون پرسیدین که چی شد به این روز افتادیم؟

   + Born in Dec ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

يه روز تابستونی!

هوا پاک تاريکه و سردمه٬ انگار تازه اوايل دی ماهه. پشت پنجره بلورای يخ دارند سرسره بازی می کنن يعنی که هوا داره يه نمه گرم می شه تا بلورای يخ قبل از مردنشون يه کم هم شده برقصن و خوش  باشن!

می زنم بيرون با شال و کلاه! يکی دو تا لباس روی هم به اندازه کافی گرمت می کنه. چه بويی لواشکی می آد انگار فرحزاده! چه دلپيچه ای دارم يا سرگيجه! چه می دونم فقد می دونم به سختی می تونم راست راه برم

راه به راه٬ کاميون کاميون دارن کمپوست خالی می کنند و بوی لواشک و هله هوله فروشی های فرحزاد رو راه انداختند. چه حالی دارن کله صبح شنبه.

Michael از اين بو خوشش می آد٬ می گه بوی ترشی می ده. آدم به اشتها می آد. حالا ديگه رفته جنوب اينترنشيپ. حالا می تونه با خيال راحت دست کنه تو جيبش و هی برای تاتيانا بلوز صورتی بخره و هر دفعه که من اين پليور يقه دار صورتی ام رو پوشيدم نگه Preفty in Pink و بعدش هم تندی بگه که تاتی خيلی صورتی دوست داره!

ولی حيف که نيست که بوی لواشک اشتهاش رو باز کنه و هوس يه کباب (Barbecue) به سبک کارولينای جنوبی کنه و سر ظهر يادش بره که می خواستيم بريم دور Beebe lake بدوييم.

سردمه و هوا همچنان تاريک! سرمای اول صبحی رفته تو جونم و صدای قرچ و قوروچ استخونام رو می شنوم. يه چای زنجبيلی داغ درمون اين سرما و سرگيجه يا دلپيچه است. بايد بدوم تا گرم شم!

   + Born in Dec ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

تو گرسنه نيستی

    غذا را ملامت مکن

   + Born in Dec ; ۳:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

Prostitution

توی آمستردام يه خيابونی بود که ما يه شب همين جوری گذرمون افتاد... تمام Sex Shop. تمام مغازه ها دخترای Hooker تقريبا Bare وايساده بودن پشت ويترين (که البته صحنه چندان دلچسبی نبود) بعدا که دوباره توی ژانويه برگشتم يه کم هوا سرد شده بود ديگه بيرون پيداشون نمی شد ولی همچنان توی مغازه ها و بارا بودند با همون اندک لباس کذايی!!!

البته هلند تنها کشوری نيست که Prostitution قانونی داره. کانادا (البته با محدوديت هايی) خيلی از کشورهای اروپايی جنوب شرقی آسيا هم اين فرايند به صورت کاملا قانونی انجام می شه ولی جالب ترين موارد «ايران»‌ و «اسراييل» هستند!!! توی ايران که صيغه موقت يه جورايی کلاه شرعيه و مشروعيت دادن به پديده Prostitution است (و والبته در ۱۹۲۵ رژيم سابق اعلام می کنه که Prostitution  خودش جرم نيست ولی مجبور کردن زنان به Prostitution  جرم است) و تل آويو هم که is the most brothel capital of the world و در اين مورد حرفی نيست. نيوزلند در سال ۲۰۰۳ قانونی رو تصويب می کنه که تمام Hookerها اعم از سازمان يافته و انفرادی خيابونی توی اين کشور قانونی می شن و به عبارتی ديگه Prostitution در نيوزلند جرم نيست!!!! البته به شرط اينکه Hooker بالغ باشه و می تونند که گواهينامه Online هم بگيرند

مورد کشورهای جنوب شرقی آسيا مورد جالبيه. تو فيلیپين مثلا پديده Prostitution   رو Technicallyدر نظر بگيری غير قانونيه ولی زمان جنگ به خاطر تقاضای بالای سربازای امريکايی اين پديده رونق می گيره. و الحق که تصميم گيرنده های اين مملکت  آدم های با فکری هستند... Hookerها معمولا همون Bagirls هستند که بهشون کارمند امور مشتريان (ترجمه بنده از Customer Relation Officer البته) می گن و ID دولتی دارن هر سه ماه  يه باار بايد تست HIV بدن و لابد ماليات هم می دن. البته ناگفته نماند که اين حرفه مخصوصا توی شهرای کوچيک نون شب خيلی از خانواد ه ها رو تامين می کنه و بنابراين کسی صداش هم در نمی آد.

تايلند که ديگه مشهوره به جهت تاريخی بودن پديده Prostitution که جزيی از فرهنگ مردمه. البته وقتی امريکايی ها زما جنگ اين کشور رو کشف کردند (!!!) به خاطر فشار شديد دولت آمريکا اين پديده غيرقانونی اعلام شد ولی کی می تونه از پول چشم بپوشه که اين برادرای تای ما بپوشن؟ بنابراين عليرغم غيرقانونی شدن Prostitution مراکز خدمات ويژه (Special Services) از اين قوانين معافند. بنابراين در تايلند هم Prostitution is technically illegal!!!

بين ايالت های مختلف امريکا هم نوادا مورد جالبيه. طبق قانون اين ايالت اگه جمعيت يه County (فکر می کنم که شهرستان معادل دقيق County باشه) کمتر از ۴۰۰ هزار نفر باشه اون شهرستان می تونه Licenced brothel داشته باشه و بنابراين تا ۲۰۰۵ تمام شهرستان ها به استثنای Clark County می تونستن Brothel قانونی داشته باشن.

جالب اينکه امريکا برای نظامی هايی که تو پايگاه های نظامی هستند Hooker می فرسته. وقتی اينو شنيدم فکر می کردم که اين امريکايی ها که چشم دولت رو در می آرن اگه بفهمن که پول مالياتشون می ره توی جيب Hookerها!!!

به هر حال چه قانونی چه غير قانونی چيزی که توی تقريبا توی تمام دنيا عموميت داره نفرت مردم از Hookerهاست. Hooker توی کوری رو به يادتون می آرم که وقتی فريادزنان و برهنه از هتل اومد بيرون پليسی که داشت می بردش پيش خودش فکر می کرد که اين آدم که ماليات نمی ده و درامدش هم بدک نيست حقشه که کور بشه (اقتباس از کوری و حواشی از خودم!)

   + Born in Dec ; ۱:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

هسته و تخمه

به نظر شما وقتی می گن «ايران امروز ايران هسته ای است» يعنی چی؟ حالا خوبه Nucleus را تو فارسی «هسته» ترجمه کردن وگرنه اگه اولين مترجم مثل بنده دهاتی بود و ترجمه می کرد «تخم» اونوقت تکليف ايران امروز چی می شد؟

راستی اگه تو يه جای گرمتر از ولايت ما زندگی می کنين و ميوه های نوبرونه کم کم دارن می رسن و لااقل الان گوجه سبز و چاقاله بادوم دارين بخورين و جای ما رو هم خالی کنين. حتما هم ياتون باشه که هسته ها رو دور بياندازين وگرنه اگه قورتشون بدين هسته ای می شين!!

   + Born in Dec ; ۸:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

بوی عيد

امروز جمعه ۲۶ اسفند ۸۴ يعنی امسال هم گذشت... اميدوارم که به خوبی و خوشی گذشته باشه

۱. اينجا دم عيده و اولين عيدی که تنها بايد سر بشه... دلم برای همه چي تنگه. برای مامانی که اين روزا مثل زمين بهاری شده و ديدن فقط يه لبخندش تمام سختی های يه سال رو از يادت می بره. بابايی که دستاش هميشه پر از برکته و چشاش عشق. فرقی هم نمی کنه که چقدر بزرگ شده باشی؛ هميشه نگران رخت و لباس شب عيدته که «سنته بابا جان. با لباس کهنه که نميشه رفت استقبال سال نو». برای افسی قشنگی که اين جمعه آخر سالی باهاش بری خريد و بعدم با هم يه کاسه آش رشته بخورين و روش بستنی سنتی.... برای اميری که از اولين حقوقش برات دوهزاری نو بذاره کنار که سر سفره هفت سين بهت بده و تو بذاريش گوشه کيف پولت که شگون داره. بعد هم يه سال هر وقت دست تو کيف پولت (که افسی بهت داده) می کنی دلت بلرزه که نکنه جای کرايه تاکسی عيدی اميری را داده باشی  رفته باشه.......

نيم ساعت به سال تحويل اميری می آد با سه تا ماهی طلايی کوچولو. يعنی که بزرگه افسی و کوچيکه اميری. وسطی هم که هميشه داره گيج گيج ميزنه و همش مات و مبهوت داره اون دو تا رو نگا می کنه تويی

 

۲. می چرخيديم. سفره هفت سين وسط اتاق پهن بود و همه چی آماده بود. بلوز و دامن پليسده دار با جوراب شلواری سفيد؛ کيف سفيد با نقش رنگين کمون. می چرخيديم و به هيچ چيزی فکر نمی کرديم. ياد اون روزای عزيز به خير

 

۳. دعا.... يا مقلب القلوب... حسه قشنگی که برای يه بار در سال هم که شده سراغت مياد و يادت می ياره که چقد کوچيکی و چقدر اسيب پذير و محتاج....

بابا با اون صدای متين و آرامش بخشش برامون دعای سال تحويل بخونه و تو هم  که هر کاری می کنی نميتونی جلوی اشکاتو بگيري. افسی بايد با اون صدای قشنگش حافظ بخونه؛ فال امسالمون و بعد هم اسکناسای نويی که يه دفعه پيداشون می شه و کادوهايی که هيچ وقت نمی فهمی کی خريده شده بودن و تا الان کجا بودن که توی فضول خانوم بو نبرده بودی...

رشته پلو برای اين که امسال رشته کارا حسابی تو دستت باشه و سبزی پلو با ماهی. بوی تند سير تازه سبزی پلو.... يه جشن حسابی و همه چی حساب شده. مامان هميشه حواسش به همه چيز هست. يه کدبانوی حسابی که مثل چسب همه رو کنار هم نگه ميداره

 

۴. و اما نوروز يعنی زنده شدن. زمين و درخت و آدمايی که گرفتار زمستون شده بودن و تو خودشون مرده بودن. به قول اميد حتی نمی تونستن يا نمی خواستن سلامت رو جواب بدن و حالا پر از زندگی و محبت می شن.

آخر اسفند ۸۳ بود. تو دفتر بودم و داشتم از پنجره طبقه چهارم برج مينا مردم رو نگاه می کردم.... يه کسی داشت می رفت با يک فرش بنوی بزرگ زير بغلش به زحمت تمام... داشتم فکر می کردم که فرقی نمی کنه که چقدر درامد داشته باشيم. همه سر سال نو با يه عشق عجيبی دارن خريد می کنن... عجب شور و هيجانی

دلم برای ديدن مردم ماهی طلايی های توی سطل های قرمز بازار مکاره کنار خيابون داد و قال فروشنده ها و وول خوردن لای جمعيت هيجان زده تنگ شده؛ فقط نشستن يه گوشه و ديدن مردم آدم رو شاد می کرد...

 

۵. و من رو بگو. بهار و زندگی برکت رو گذاشتم و اومدم اينجا.... همه چيز رو جا گذاشتم... عشق و عيد و هفت سين و ايمان رو... عصر داشتم با يک دوست قديمی حرف می زدم که بغضم ترکيد.... ياد تهرون توی عيد به خير که يه دفعه خالی ميشه از مردم. نه سری نه صدايی نه تکاپويی و نه غوغايی. ولی از هميشه زنده تر

 

۶. عيدتون مبارک... اميدوارم که امسال يه سال شاد باشه برا همه... شاد که باشی يعنی همه چی جفت و جوره. قشنگ ترين چيزه زندگی با هم بودنه. از با هم بودنتون لذت ببريد. همه خوشی های دنيا به يه کنار هم سر سفره نشستن و منتظر تحويل سال شدن نمی ارزه. سر سفره که نشستين يادی از من هم بکنين....وقتی هم ديگه رو می بوسين و به هم عيدی ميدين بدونين که هيچ چيزی تو دنيا نيست که از اين لحظه ها عزيزتر باشه.

 

سال نو مبارک!!!!!!

 

 

 

 

   + Born in Dec ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()