farfaraway

بوی عيد

امروز جمعه ۲۶ اسفند ۸۴ يعنی امسال هم گذشت... اميدوارم که به خوبی و خوشی گذشته باشه

۱. اينجا دم عيده و اولين عيدی که تنها بايد سر بشه... دلم برای همه چي تنگه. برای مامانی که اين روزا مثل زمين بهاری شده و ديدن فقط يه لبخندش تمام سختی های يه سال رو از يادت می بره. بابايی که دستاش هميشه پر از برکته و چشاش عشق. فرقی هم نمی کنه که چقدر بزرگ شده باشی؛ هميشه نگران رخت و لباس شب عيدته که «سنته بابا جان. با لباس کهنه که نميشه رفت استقبال سال نو». برای افسی قشنگی که اين جمعه آخر سالی باهاش بری خريد و بعدم با هم يه کاسه آش رشته بخورين و روش بستنی سنتی.... برای اميری که از اولين حقوقش برات دوهزاری نو بذاره کنار که سر سفره هفت سين بهت بده و تو بذاريش گوشه کيف پولت که شگون داره. بعد هم يه سال هر وقت دست تو کيف پولت (که افسی بهت داده) می کنی دلت بلرزه که نکنه جای کرايه تاکسی عيدی اميری را داده باشی  رفته باشه.......

نيم ساعت به سال تحويل اميری می آد با سه تا ماهی طلايی کوچولو. يعنی که بزرگه افسی و کوچيکه اميری. وسطی هم که هميشه داره گيج گيج ميزنه و همش مات و مبهوت داره اون دو تا رو نگا می کنه تويی

 

۲. می چرخيديم. سفره هفت سين وسط اتاق پهن بود و همه چی آماده بود. بلوز و دامن پليسده دار با جوراب شلواری سفيد؛ کيف سفيد با نقش رنگين کمون. می چرخيديم و به هيچ چيزی فکر نمی کرديم. ياد اون روزای عزيز به خير

 

۳. دعا.... يا مقلب القلوب... حسه قشنگی که برای يه بار در سال هم که شده سراغت مياد و يادت می ياره که چقد کوچيکی و چقدر اسيب پذير و محتاج....

بابا با اون صدای متين و آرامش بخشش برامون دعای سال تحويل بخونه و تو هم  که هر کاری می کنی نميتونی جلوی اشکاتو بگيري. افسی بايد با اون صدای قشنگش حافظ بخونه؛ فال امسالمون و بعد هم اسکناسای نويی که يه دفعه پيداشون می شه و کادوهايی که هيچ وقت نمی فهمی کی خريده شده بودن و تا الان کجا بودن که توی فضول خانوم بو نبرده بودی...

رشته پلو برای اين که امسال رشته کارا حسابی تو دستت باشه و سبزی پلو با ماهی. بوی تند سير تازه سبزی پلو.... يه جشن حسابی و همه چی حساب شده. مامان هميشه حواسش به همه چيز هست. يه کدبانوی حسابی که مثل چسب همه رو کنار هم نگه ميداره

 

۴. و اما نوروز يعنی زنده شدن. زمين و درخت و آدمايی که گرفتار زمستون شده بودن و تو خودشون مرده بودن. به قول اميد حتی نمی تونستن يا نمی خواستن سلامت رو جواب بدن و حالا پر از زندگی و محبت می شن.

آخر اسفند ۸۳ بود. تو دفتر بودم و داشتم از پنجره طبقه چهارم برج مينا مردم رو نگاه می کردم.... يه کسی داشت می رفت با يک فرش بنوی بزرگ زير بغلش به زحمت تمام... داشتم فکر می کردم که فرقی نمی کنه که چقدر درامد داشته باشيم. همه سر سال نو با يه عشق عجيبی دارن خريد می کنن... عجب شور و هيجانی

دلم برای ديدن مردم ماهی طلايی های توی سطل های قرمز بازار مکاره کنار خيابون داد و قال فروشنده ها و وول خوردن لای جمعيت هيجان زده تنگ شده؛ فقط نشستن يه گوشه و ديدن مردم آدم رو شاد می کرد...

 

۵. و من رو بگو. بهار و زندگی برکت رو گذاشتم و اومدم اينجا.... همه چيز رو جا گذاشتم... عشق و عيد و هفت سين و ايمان رو... عصر داشتم با يک دوست قديمی حرف می زدم که بغضم ترکيد.... ياد تهرون توی عيد به خير که يه دفعه خالی ميشه از مردم. نه سری نه صدايی نه تکاپويی و نه غوغايی. ولی از هميشه زنده تر

 

۶. عيدتون مبارک... اميدوارم که امسال يه سال شاد باشه برا همه... شاد که باشی يعنی همه چی جفت و جوره. قشنگ ترين چيزه زندگی با هم بودنه. از با هم بودنتون لذت ببريد. همه خوشی های دنيا به يه کنار هم سر سفره نشستن و منتظر تحويل سال شدن نمی ارزه. سر سفره که نشستين يادی از من هم بکنين....وقتی هم ديگه رو می بوسين و به هم عيدی ميدين بدونين که هيچ چيزی تو دنيا نيست که از اين لحظه ها عزيزتر باشه.

 

سال نو مبارک!!!!!!

 

 

 

 

   + Born in Dec ; ٩:۳٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ۱۳۸٤
    پيام هاي ديگران ()