farfaraway

يه موجود پشمالو

با اون دست و پای پشمالوش هی می آد و می ره. اصلا هم ککش نمی گزه که داره دلم رو به هم می زنه...

حالا من هم پشتم رو می کنم و ديگه نمی بينمش.. آخی.. ولی تو دل تو دلم نيست که ببينم دست برداشته يا هنوز هم داره با اون دست و پای پشمالوش قدم رو می ره!

   + Born in Dec ; ٧:٠٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ خرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

میرفندرسکی!

همیشه دکمه کتش رو می بست و جلوی حجره می ایستاد. قدرتش در این بود که ساعت ها لبخند الکی اش رو حفظ کنه  و هر چه پدر می گه  او تایید کنه. بعد از دو  سه هفته یه حلقه لاستیک می گرفتش و چند ماهی پیداش نمی شد. مردکه پاچه خوار*.

پدر گفت:‌ «بر ما مگوزید آمپر مآب برای یه جفت لاستیک دو هفته جلوی حجره سرش رو مثل بز اخفش تکون داد و نیشش رو واز کرد. اما باز هم همین آقای... اسمش چی بود؟»

«میرفندرسکی»

«آره بازهم صد رحمت به همین آقای میر چی چی؟ از اون معلم ادبیات بترسید که کچل است. یادت باشه که هر کی موهاش ریخته سیاسی است» و یه جاسوییچی داد که  فردا رفتی مدرسه بشد به این معلم ریاضیات.

اول این رو برای خودم نوشتم که یعنی اگه * باشی بهتر از اینه که سیاسی باشی چون لااقل کچل نمی شی!

دوم اینکه حتما می دونین که به آدم چاپلوس و پاچه خوار چی می گن دیگه پس جای * رو خودتون پر کنین.

سوم اینکه یه جورایی آدم دردش می آد از اینکه یه زمانی خدایان معماری و فلسفه و شعر و پزشکی ایرونی بودن. فکر می کنم از لحاظ تنوع آثار باستانی یازدهمین کشوذ دنیا باشیم. ولی وقتی می گی ایرونی هستی بگن کجا؟ باورتون بشه یا نشه خیلی ها اصلا نمی دونن ایران کجاست یا اگه بگی آیران یه چند نفری هم که می فهمن آهان تو میدل ایست به قول این دوست ما فکر می کنن آها اونجایی که مردا سوار شتر می شن و زنا روبنده می بندن و اقلیتهای مذهبی رو اذیت می کنن؟

چهارم اینکه من نمی دونم تقصیر کیه که ما به این روز افتادیم. نمی خوام فکرش رو هم بکنم چون یا مثل مجید امانی باید دوره بیافتم که «چرا به این روز افتادیم» یا؟؟ بازی سیاسی و از این حرفام که خوب خطر داره٬ «کرم سیاسی رو باید زود کشتش» و در ضمن همینمون مونده که کچل شیم! پس چه باید کرد؟

چرا به این روز افتادیم رو ترجیح می دم توی خودمون دنبالش بگردم. چون بابابزرگای ما که معمولا یه سری آدم عامی و بیسواد و بازاری بودند یا حداکثر سواد مکتبی داشتند و ادعای روشنفکریشون هم نمی شده (البته خدا امواتتون رو بیامرزه٬ این پدربزرگ ما خودش یه مدرسه داشته که بعد از جنگ شده مدرسه نمی دونم شهید چی چی و بی خیال اون بنده خدایی که جون کنده تا اولین مدرسه توی این دهات را بیافته). ولی در کل فعلا این ماهاییم که ادعای روشنفکریمون دهن دنیا رو (!) پاره کرده نه اونا.  برای مثال می گم: کافیه که یه کسی یه ایمیلی به همین ISO بزنه که فلان کس درباره ایران چی گفته یا چاپ کرده. نمی گم این قضیه بی اهمیت یا حتی کم اهمیته. ولی نیم ساعت نمی کشه که پنجاه تا ایمیل از در و دیوار میل باکست سرازیر می شه که غلط کردن این رو گفتن و بعدش هم این وسط دو تا از بچه ها دعواشون می شه و حالا فحش نده کی بده!

بد و خوبش رو کاری ندارم. گاهی وسط این ایمیل ها یه حرف حساب هم پیدا می شه ولی فکر می کنم که اخلاق چتی پیدا کردیم. یعنی کافیه که یه موضوع پیدا کنیم و بشینیم یه دو سه روزی در موردش چت کنیم (به قول مامان من که می گفت اینقدر چت (به کسر چ) نکنین) و بعدش هم حاجی حاجی مکه. کل فرهنگمون هم خلاصه شده به عید نوروز و سفره هفت سین. انگار که ما نه حافظ و مولانا (که به سلامتی ترکا به اسم خودشون کردند) داریم نه نیما و سهراب و ابوعلی سینا. کسی نمی دونه که نگارگری ایرونی هم هنریه و مینیاتور و فرشچی و کمال الملک اصلا وجود دارند. نه نمایش و نمایشگاهی٬‌ نه شب شعر و سخنرانی ای! فقط گوش به زنگ که کی چی گفت ما بزنیم توی دهنش. بعدش هم که اگه خیلی فیلسوفانه برحورد کنیم «چی شد که ما به این روز افتادیم؟»

راستی هیچ از خودتون پرسیدین که چی شد به این روز افتادیم؟

   + Born in Dec ; ٥:٠۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()