farfaraway

تقويم نوزده ماهه

۱. خدا رو شکر که هشتارزتب دوست وینی من خوب شد و حالا می تونه با دامن کوتاه بره پاتیناژ و دل هممون رو آب کنه! و اما علی هم که از ضربات تیغ موکت بری به شکم و دست جان سالم به در برد. من که هنوزم دلم شور می زنه که خدا سومی رو به خیر کنه! حالا هی از این برادر بولتس ما اصرار که بابا دو دلار نظر  این فقرای سانفرانسیسکو کن که هم ثواب داره و هم مالیات نباید روش بدی٬ و از این برادر ونگز ما انکار که من دو دلار بده نیستم!

۲. دیشب یه دوست بسیار عزیز ماداگاسکاری دعوتم کرد برای یه جشن. جشن اول یا آخر ماه یه ماه از تقویم مذهبیشون بود (البته این مذهب به هیچ عنوان ماداگاسکارس نیست. اگه می خواین بدونین مذهبشون چیه یه کم باید دور و اطراف مملکت خودمون رو بگردین). و چه تقویم جالبی که ۱۹ ماه ۱۹ روزه داره و ۴ روز هم که از تقویم خورشیدی کم می آره با روزای جشن آخر سال جبرانش می کنن. یعنی هر سال چهار روز داره که مال هیچ ماهی نیستند! روزایی که نمی دونم تاریخش رو چطوری می نویسن بالای نامه های اداریشون! البته چون این روزا تعطیلی هستن شاید کسی نامه اداری ننویسه و مشکلی هم پیدا نشه. اینم ابتکاریه به هر حال. و از اونجاییکه این تقویم هنوز توی هیچ جای دنیا تقویم رسمی نیست شاید کسی خیلی توی نخ این ۴ روز بی ماه نره حالا حالاها!

   + Born in Dec ; ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

بازم خواب

شنیدنش خیلی سخت بود. خیلی سخت! نمی تونست باور کنه. از اضطراب دستاش می لرزید...

تصمیم گرفت که بخوابه. آخه خواب تنها راهی بود که فکر نکنه! خواب یه خواب عمیق...

ولی صدای بارون نمی گذاشت. یه بارون وحشی یه بارون دیوونه...  عجیب بود که انگار بارون از چهار طرف ساختمون به سمت شیشه ها هجوم می آورد...

بالاخره بعد از کلی خم شدن و راست شدن و به خود پیچیدن و به این ور و اون ور غلطیدن خوابید و چه خوابی! خواب عمیق...

صبح که بیدار شد همه جا روشن بود. آسمون آفتابی و آبی حتی یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. حتی یه تیکه ابر سفید! صدای پرنده ها و آفتاب گرم و ملس و بوی چمن نم خورده.... چه هوایی....

یه دفعه یاد خواب بد دیشب افتاد٬ چه خوابی! دستاش بی اختیار شروع کردن به لرزیدن! اون خبر بد و بارون وحشی و...

چشمش به یه گودال پر از آب افتاد! مگه دیش بارون باریده؟ آخ نکنه خواب نبوده!!!

   + Born in Dec ; ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

 

In heaven all the interesting people are missing.
Friedrich Nietzsche

تولد ۱۶۲ سالگی استاد هم مبارک!

   + Born in Dec ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

خواب

دیشب یه خواب عجیب  دیدم. اینقدر عجیب که ساعت چهار و سی و دو دقیقه صبح دارم می نویسمش.

خواب ندیدم توی مثل برمودام یا عاشق شدم یا برگشتم ایران. هر چند که هر کدوم از اینا به اندازه کافی عجیب و غریبن!

خواب یه دختر نسبتا جوون رو دیدم که نامزد ریاست جمهوری شده توی ایران. یه دختر مانتو مقنعه ای٬ ۳۴-۳۵ ساله٬ نسبتا خوش بر و رو با قد متوسط و پوست نه چندان روشن٬ چشم و ابروی مشکی و صدای قشنگ٬ بدون هیچ لهجه خاصی.

لعنت به خواب که حتی وقتی می خوای بلافاصله ثبتش کنی خیلی از جزییاتش می پره! یادم نیست که خواب دیدم یا نه که انتخابات رو برد یا نه ولی یادمه که فیلمای تبلیغاتیش رو نگاه می کردم و توی خواب به نظرم خیلی موفق می اومد و شایدم هم بالاخره رییس جمهور شده باشه! توی خواب که ایرادی نداره.

نمی دونم لزوم حجاب به صورت فعلی اش یه قانون نوشته شده است یا نه. در ضمن نمی دونم آیا قانون اساسی ایران این اجازه رو از زن ها گرفته که رییس جمهور باشن یا اینکه اون هم یه قانون نانوشته است!

ولی ظاهرا  حداقل برای ضمیر ناخودآگاه من قوت قانون نانوشته اولی از دومی بیشتره! شاید هم از دومی اینقدر ناراضیه که به اولی اصلا اهمیتی نمی ده! نمی دونم

ولی این هم از خواب پریشان من!

پی نوشت۱. دیشب فارو نایس در مورد خوابهاش یه پست خیلی عالی نوشته بود. اینجا رو کلیک کنین.

   + Born in Dec ; ٧:۳۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

There is no Bad weather only bad cloths

دیروز وقتی داشتم از ساختمون بیرون می اومدم به سوزی زد توی صورتم که نگو. شروع کردم به غرغر که عجب هواییه! دوستم گفت: :«There is no bad weather, only bad cloths». امروز که حسابی کت و کلاه کردم و از خونه در اومدم سرد که نبود به نظرم هوا خیلی هم ملس و دلچسب بود. 

چقدر توی زندگی موقعیت هایی پیش اومده که فکر می کنیم بد بودن در حالیکه اینطور نبوده و  فقط این ما بودیم که آماده یا مناسب اون موقعیت نبودیم؟

   + Born in Dec ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٢ مهر ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()