farfaraway

snows of Newyork

 

 

همه نوشته های وبلاگم رو یه روزه خوند و با تعجب گفت پس من کجا هستم. گفتم این وبلاگ منه زندگی من که نیست. به قول کوروش خان اینجا خانه من نیست! گفت کدوم نویسنده است که تو قصه هاش نباشه؟

Snows of Newyork رو که خیلی دوست داره نوشتم تا خودش رو اینجا هم ببینه!

I can see you now by the light of the dawn
And the sun is rising slow
We have talked all night, and I can’t talk anymore
But I must stay and you must go

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me

There are those who fail, there are those who fall
There are those who will never win
Then there are those who fight for the things they believe
And these are men like you and me

In my dream we walked, you and I to the shore
Leaving footprints by the sea
And when there was just one set of prints in the sand
That was when you carried me

You have always been such a good friend to me
Through the thunder and the rain
And when you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me

When you’re feeling lost in the snows of new york
Lift your heart and think of me
Lift your heart and think of me

   + Born in Dec ; ۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

موقعيت های خجالت آور

کمکم دارم می فهمم که چقدر کیفیت نوشته ها تحت تاثیر مشغله است. نه اینکه اونایی که خوب می نویسن٬ و من کیف می کنم که حتی  سر کلاس هم شده برم یه سری به وبلاگشون بزنم تا نکنه آپدیت کنن و من جا بمونم٬ سرشون خلوت باشه ولی گاهی که سرم جدا شلوغه  دلم لک می زنه که فرصت کنم و حتی شده یه پست در پیت هم بذارم.... و این هم از پست در پیت امروز: موقعیت های خجالت آور

۱. این هفته شنبه یه workshop بودم توی دانشگاه. یه ساعت و نیم وقت ناها رو رفتم خرید و تا جاییکه می تونستم خرید کردم. با همه اون خریدا رفتم سر کلاس و بعد هم اتوبوس گرفتم که برگردم خونه. می خواستم سوار اتوبوس بشم که احساس کردم یه سبد دستمه. نگاه کردم دیدم بله! سبد فروشگاه رو با خودم برداشتم و اوردم. اونم سبدی که روش اسم فروشگاهه. از تصور اینکه چند نفر من رو با این سبد دیدن و فکر کردن عجب روزگاریه که آدما سبد فروشگاه می دزدن!!! نمی دونستم بخندم یا توی پله های اتوبوس بشینم و گریه کنم!

2. حسابی گشنه بودم و داشتم دنبال یه ماشین هله هوله فروشی می گشتم که دیدم توی راهرو یه عالمه غذا و قهوه و از این حرفا هست.... یه بشقاب بزرگ پر کردم و مشغول خوردن شدم که دیدم یه چند تا آقای شیک فوکول کراواتی دارن می آن سمت من نه غذا. هر کدومشون که می اومد یه جور عجیبی من رو نگاه می کرد و می رفت سراغ غذا. تعجب کرده بودم که اینا چرا دارن منو اینطوری نگاه می کنن که چشمم افتاد به تابلوی روبروم! لطفا توجه کنید که غذا برای شرکت کنندگان سمینار... است!!!

شب خوش!

   + Born in Dec ; ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()

زمستون

اولین دونه برف زمستون آروم اومد و پخش شد وسط صورتم و در یه چشم به هم زدنی آب شد و رفت...

   + Born in Dec ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()