farfaraway

 

۱. گزیده های چخف را دوباره خوندم. به یاد اون بعد از ظهر داغ تابستون  که نشسته بودیم پای کامپیوتر و یه در میون قصه ها رو می خوندیم.  یادته قصه «انتقام زن» یا «پستخانه»؟ هر جفتمون چخف را دوست داشتیم یه خاطر نگاه ساده اش به همه چیز و شوخ طبعی اش.

۲. بارون اصلا سر بند اومدن نداره. نم کشیدم به خدا. تمام کاغذام باد کردن و انقدر که قارچ روشون رشد کرده که بیشتر شبیه ابرن تا کاغذ. دایم یاد دو دلار برای اب می افتم. قصه های کوتاه رو با هم می خوندیم. کتابخونه شریف خیلی کتابای خوبی داشت. حتی گاهی کتابایی رو پیدا می کردی که اوریجینال و بدون سانسور بودن و ما مثل کسایی که گنج پیدا کرده باشن تمام شب رو بیدار می موندیم که بهره کامل رو از کتاب ببریم.

۳. یه تخته نرد ۳*۳ با مهره هایی که همه یه رنگن و حریفی که هر چند هم عزیزه٬ هم قدره٬ هم شوخ طبعه٬ ولی...

شبای تابستون رو یادته که می شستیم توی بالکن. کوه بالای سرمون و تهران با تمام چراغ هاش که انگار از افق تا افق گسترده شده زیر پامون. تا گرگ و میش تخته نرد بازی می کردیم و آواز می خوندیم و بعد هم شروع می کردیم به خیالپردازی. بی خیالی خاصی توی همه زندگیمون بود. تخته بازی کردن و کری خوندن و قهقهه های ما که غافل بودیم از اینکه روزگار برامون چه نقشه هایی داره.

۴. تمام اون روزا و اون شبا به نظرم تموم نشدنی می اومدن. هیچ وقت فکر نمی کردم که دیدنت برام دورترین و دست نیافتنی ترین چیز باشه. می دونی اصلا چند وقت پیش خوابت رو دیدم. خواب دیدم که با تو و اون «دوست قدیمی» و «ب» رفتیم بستنی برلیان. البته بستنی فروشی اینجا بود و نه توی سعادت آباد. یادته تقریبا هر روز سه تایی می رفتیم برلیان و گاهی هم بعدش با مامان و بابا می رفتیم و باز بستنی می خوردیم. اما حالا من که دیگه نمی تونم. اینجا عین چی دارم از عرض رشد می کنم. البته فکر کنم یه کم هم زیادی حساس شدم٬ ولی هم غذاهای اینجا خیلی بدن و هم من از صبح تا شب می آم می شینم توی دفتر و بعدش هم راست توی رختخواب. نه فرصتش هست و نه کسی که بخوام باهاش برم پیاده روی.

۵. دلم می خواست همین روزا یه بلیط می گرفتم و یه هفته هم که شده می اومدم دیدنتون٬ ولیفعلا که من توی قفس طلایی ام گیر افتادم و تو هم که چند هزار کیلومتر اون ورتری. پس به امید دیدار.

   + Born in Dec ; ٤:۱٠ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

سرده

پا شدم پنجره رو بستم. هوا حسابی خنکه٬ اگه حتی نگیم سرده. یقه ژاکتم رو تا روی گوشام بالا کشیدم و دارم قلپ قلپ قهوه اول صبح رو فرو می دم.

خیلی از چیزای بد از جنوب می آن. مثل مهاجرای غیر قانونی و مواد مخدر و حتی رییس جمهورایی مثل بوش. ولی این باد سرد غلط نکنم از شمال اومده٬ از آلاسکا!

   + Born in Dec ; ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()

 

آخه من سه هفته است گم شدم. سه هفته است هیچ خاطره ای ندارم. اصلا سه هفته است که نمی دونم کجا می خوابم و چی می خورم. پس من کجا رفتم بدون اینکه به کسی بگم؟

همه دارن دنبالم می گردن.

با مامان حرف می زنم که بدجوری نگرانه. منو نگاه می کنه و اشکاش دونه دونه از روی گونه هاش پایین می افته. مامانم٬ عزیزم نگران نباش. حتما من پیدا می شم. آخه من که دیگه کوچیک نیستم. بیست سالمه. سه هفته است بیست ساله موندم. باید الان بیست و یه ساله می شدم٬ می دونم. ولی وقتی گم شدم که بزرگ نمی شم. می شه‌ آخه؟

اشکاش رو پاک می کنم٬ ولی دستام خیس نمی شن. همین جوری خیره نگاهم می کنه. بغلش می کنم. محکم. مثل اون موقع ها که می ترسیدم. آخه خیلی ترسیدم. حتما رنگم هم حسابی پریده٬ ولی چیزی نمی گه. همیشه وقتی رنگم می پرید بهم آب و نبات می داد٬ ولی حالا همین طوری نگام می کنه و هیچ چی نمی گه.

باید برم. باید برم خودم رو پیدا کنم. باید بیست و یه ساله بشم. باید برم...

   + Born in Dec ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()