farfaraway

 

آخه من سه هفته است گم شدم. سه هفته است هیچ خاطره ای ندارم. اصلا سه هفته است که نمی دونم کجا می خوابم و چی می خورم. پس من کجا رفتم بدون اینکه به کسی بگم؟

همه دارن دنبالم می گردن.

با مامان حرف می زنم که بدجوری نگرانه. منو نگاه می کنه و اشکاش دونه دونه از روی گونه هاش پایین می افته. مامانم٬ عزیزم نگران نباش. حتما من پیدا می شم. آخه من که دیگه کوچیک نیستم. بیست سالمه. سه هفته است بیست ساله موندم. باید الان بیست و یه ساله می شدم٬ می دونم. ولی وقتی گم شدم که بزرگ نمی شم. می شه‌ آخه؟

اشکاش رو پاک می کنم٬ ولی دستام خیس نمی شن. همین جوری خیره نگاهم می کنه. بغلش می کنم. محکم. مثل اون موقع ها که می ترسیدم. آخه خیلی ترسیدم. حتما رنگم هم حسابی پریده٬ ولی چیزی نمی گه. همیشه وقتی رنگم می پرید بهم آب و نبات می داد٬ ولی حالا همین طوری نگام می کنه و هیچ چی نمی گه.

باید برم. باید برم خودم رو پیدا کنم. باید بیست و یه ساله بشم. باید برم...

   + Born in Dec ; ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
    پيام هاي ديگران ()