farfaraway

يه روز تابستونی!

هوا پاک تاريکه و سردمه٬ انگار تازه اوايل دی ماهه. پشت پنجره بلورای يخ دارند سرسره بازی می کنن يعنی که هوا داره يه نمه گرم می شه تا بلورای يخ قبل از مردنشون يه کم هم شده برقصن و خوش  باشن!

می زنم بيرون با شال و کلاه! يکی دو تا لباس روی هم به اندازه کافی گرمت می کنه. چه بويی لواشکی می آد انگار فرحزاده! چه دلپيچه ای دارم يا سرگيجه! چه می دونم فقد می دونم به سختی می تونم راست راه برم

راه به راه٬ کاميون کاميون دارن کمپوست خالی می کنند و بوی لواشک و هله هوله فروشی های فرحزاد رو راه انداختند. چه حالی دارن کله صبح شنبه.

Michael از اين بو خوشش می آد٬ می گه بوی ترشی می ده. آدم به اشتها می آد. حالا ديگه رفته جنوب اينترنشيپ. حالا می تونه با خيال راحت دست کنه تو جيبش و هی برای تاتيانا بلوز صورتی بخره و هر دفعه که من اين پليور يقه دار صورتی ام رو پوشيدم نگه Preفty in Pink و بعدش هم تندی بگه که تاتی خيلی صورتی دوست داره!

ولی حيف که نيست که بوی لواشک اشتهاش رو باز کنه و هوس يه کباب (Barbecue) به سبک کارولينای جنوبی کنه و سر ظهر يادش بره که می خواستيم بريم دور Beebe lake بدوييم.

سردمه و هوا همچنان تاريک! سرمای اول صبحی رفته تو جونم و صدای قرچ و قوروچ استخونام رو می شنوم. يه چای زنجبيلی داغ درمون اين سرما و سرگيجه يا دلپيچه است. بايد بدوم تا گرم شم!

   + Born in Dec ; ۱:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()