بازم خواب

شنیدنش خیلی سخت بود. خیلی سخت! نمی تونست باور کنه. از اضطراب دستاش می لرزید...

تصمیم گرفت که بخوابه. آخه خواب تنها راهی بود که فکر نکنه! خواب یه خواب عمیق...

ولی صدای بارون نمی گذاشت. یه بارون وحشی یه بارون دیوونه...  عجیب بود که انگار بارون از چهار طرف ساختمون به سمت شیشه ها هجوم می آورد...

بالاخره بعد از کلی خم شدن و راست شدن و به خود پیچیدن و به این ور و اون ور غلطیدن خوابید و چه خوابی! خواب عمیق...

صبح که بیدار شد همه جا روشن بود. آسمون آفتابی و آبی حتی یه تیکه ابر هم توی آسمون نبود. حتی یه تیکه ابر سفید! صدای پرنده ها و آفتاب گرم و ملس و بوی چمن نم خورده.... چه هوایی....

یه دفعه یاد خواب بد دیشب افتاد٬ چه خوابی! دستاش بی اختیار شروع کردن به لرزیدن! اون خبر بد و بارون وحشی و...

چشمش به یه گودال پر از آب افتاد! مگه دیش بارون باریده؟ آخ نکنه خواب نبوده!!!

/ 2 نظر / 6 بازدید
افسانه

هيچ به اين فکر کردی که بدترين کابوس چيه؟! به نظر من اينکه ببينی نمی تونی بخوابی! چشمات می سوزه مغزت تير می کشه تمام تنت درد می کنه دلت می خواد با خواب با زمين يکی باشی ولی نمی شه! وای خدای من!

سلام.آخه کسی که هميشه تو خوابه چطور ميتونه خواب ببينه